...
اسباب کشی کردیم به اینجا
دل نوشته های یک ذهن مسلول
در خونه چرا بازه چرا این خونه دلگیره
دارم یخ میکنم انگار داره خون از تنم میره
دارم دل واپست میشم اگه هستی بگو هستم
کجا رفتی بدون من که میلرزه همش دستم
چرا حلقت توی خونست چرا اینو رها کردی
دارم حس میکنم کم کم که پیشم برنمیگردی
بهم ریختس چرا خونه دلت عزم سفر داره
هوا تاریک شد برگرد آره برگرد خطر داره
نگهداری ازت باسم به زیر سقف این خونه
مثل کبریت تو باد و مثل شمع تو بارونه
اینم از آخرین کبریت کشیدم تو مسیر باد
یا برمیگردی یا میری علی الله هر چه بادا باد
توی این خونه می پیچید همیشه بوی عطرتو
بازم باختم تو این بازی بازم یکی به نفع تو
شاید یک روزی این حرفام منو یاده تو بندازه
بفهمی عاشقت بودم بدونه حد و اندازه
تو که رفتی به آرومی ولی قلبم پر از درده
آخه کی مثل من دورت مثله پروانه میگرده
اصلا چی شد به این زودی شدم دلداده و ولگرد
کی دستاشو گرفت اینبار که دستهای منو ول کرد
چیکار کردی که بعد ازتو تموم خونه داغونه
نه انصافا چی کار کردی که از دنیا دلم خونه
فضای خونمون بی تو مثله انبار اندوه
چیکار کردی که بعد از تو تموم خونه بی روحه
شبا فکرو خیال تو چرا خوابم نمیگیره
نه تنها لحظه هام حتی تموم خونه دلگیره
حالا که شب به شب رفت و تو هم تنهایی سر کردی
توی تنهایی میپوسم نمیذارم که برگردی
نمیخوام دیگه برگردی تو که تنها نمیمونی
ولم کردی به جرمی که خودت حتی نمیدونی
منم میرم از این خونه خدا حافظ درو دیوار
خدا حافظ شکست من به یاد اولین دیدار
گفتی از یاد تو میرم نه عزیزم مگه میشه
بجا چشمام قلبم اما مال توست تا همیشه
فاصله بین من و توتا کجا دنباله داره
قسمت این بود که جدا بمونیم از هم تا همیشه
روز موعود مطمئن باش که زیادم دور نیست
من کنار تو و تو مال منی تا همیشه
نمیدونم که کجا و با که هستی
نمیخوامم که بدونم
با تو من خونه ای ساختم توی قلبم تا همیشه
مگه تو نخواستی قول من و تو بمونه پابرجا
من که موندم ولی از تو خبری پیدا نمیشه
یروزی یوقت یجایی چشم من میوفته تو چشمای تو
اما این همون خیاله که با من هست تا همیشه
نمی خوام که نا امیدی بشینه تو قلب خستم
چی دیدی خدارو شاید بشی مال من همیشه
روز موعود مصمئن باش که زیادم دور نیست
من کنار تو وتو مال منی تا همیشه

و حالا بعد ۷۳۰ روز تو دستات تو دستای دیگست و خدا می دونه امروزو یادت هست یا نه.
حالا همین اول بهاری زندگیم پاییز شده
حالا باید بگم : تسلیت قلب صبورم....

دلم برای خیلی چیزا تنگ شده
دردم اينi که بايد پس از اين قسمت ها
سال ها منتظر قسمت آخر باشم . . .
ملخ افتاده تويه خرمن گندم
منم مثل همه از کار بیکارم
به جای داس شونه توی دستامه
فقط به فکر گندم زار موهاتم
اگه بارون به شیشه مشت میکوبه
بیا اینجا بشین کنار این کرسی
خدا با دست من دستاتو میگیره
تو از چشم خدا حالم رو میپرسی
نه اینکه بیخیال مزرعه باشم
دیگه از باد پاییزی نمیترسم
نگو این آسیاب از پایه ویرون شد
خدا با ماست من از چیزی نمیترسم
جوابی رسید:دستگاه مشترک مورد نظر خاموش....
گویا من هم باید خاموش باشم
آمده ام سر قرار همیشگی
از رو هم نمیروم
میدانی
دیشب آسمان رعد میزد و تند تند میبارید
او به بی چتری ام و من به
او میخندیدم
آنقدر بارید که مثلا من منتظرت نباشم
منتظر نباشم که با هم زیر باران قدم بزنیم
اما...
تو نیامدی و من زیر یاران راه رفتم
سرم را بالا گرفتم و
در حالی که میخندیدم گفتم
ای اسمان
من پر رو ترین عاشق جهانم....
ای تو يارم روزگارم
گفتنی ها با تو دارم
ای تو يارم
از گذشته يادگارم
به تو نامه می نويسم
ای عزيز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پيوست
در گريز ناگزيرم
گريه شد معنای لبخند
ما گذشتيم و شکستيم
پشت سر پلهای پيوند
در عبور از مسلخ تن
عشق ما از ما فنا بود
بايد از هم می گذشتيم
برتر از ما عشق ما بود
به تو نامه می نويسم
ای عزيز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پيوست
قسم به اینهمه که در سَرم مُدام شده
قسم به من! به همین شاعر تمام شده
قسم به این شب و این شعرهای خط خطیام
دوباره برمیگردم به شهر لعنتیام
به بحث علمی بی مزّهام در گوشات
دوباره برمیگردم به امن آغوشات
به آخرین رؤیامان، به قبل کابوسِ …
دوباره برمیگردم، به آخرین بوسه

احساس خفقان وحشتناکی وجودم را فرا گرفته
احساس تنهایی
احساس تنها نفهمیدن
احساس...
آه دیگر احساسی ندارم
حتی توهمی شبیه آن را هم ندارم
که بخواهم بنویسمش
فقط منتظر و چشم به در ..
در انتظار فرشته مهربان
فرشته مرگ

من بودمو تو بودیو ، مهتاب
و خنده ای که لبانت را به رنگ آورده بود
خنده ای آبی
در کنار دریاچه ای مملو از ماه
و تو
و من
که شادیت را می گریستم
تک تک قطرات اشکم در مدح آن لبخندت به شوق آمده بودند
روی مرا هم کم کردید ، تو و آن خنده ات
باز هم بخند
بخند عشق من

dont walk in front of me,I may not follow.
don"t walk behind of me, I way not lead
walk beside me and be my friend
بارها و بارها جملاتی مثل اینو شنیدم
ولی افسوس
ای کاش زندگی فقط حرف بود یا حداقل حرفا واقعی بودن
اونوقت هیچوقت جدایی نبود

از شوق تماشاي شب چشم تو سرشار
آيينه به دست آمده ام بر سر بازار
هر غنچه به چشم منِ دلتنگ جز اين نيست
يادآوري خاطره ي بوسه ي ديدار
روزي كه شكست آينه با گريه چه مي گفت
ديوار به آيينه و آيينه به ديوار
كشتم دل خود را كه نبينم دگري را
يك لحظه عزادارم و يك عمر وفادار
چون رود كه مجبور به پيمودن خويش است
آزاد و گرفتارم – آزاد و گرفتار
اي موج پر از شور كه بر سنگ سرت خورد
برخيز فداي سرت، انگار نه انگار
تا لحظه ي بوسيدن او فاصله اي نيست
اي مرگ، به قدر نفسي دست نگه دار

هوا هر وقت که بارونیست تو فکر من چراغونیست
پرم از خاطرات تو همونایی که میدونی
مگه یادم میره یکدم تا هروقتی که من زنده ام
تو بانی یه مشت شعری ، هم الان ، هم در آینده ام
دلم میخواد بیام پیشت بزارم سر روی دوشت
بگم میمیرم از عشقت برم گمشم تو آغوشت
منو تو زیر بارون بود به جون هم قسم خوردیم
تو چشم هم نگاه کردیم ، نگاه کردیم ،از عشق مردیم
دارم از غصه میمیرم
خدا کاری بکن اینبار
که دستهای ظریفش رو
تو دستهام حس کنم یک بار
خدا کاری بکن اینبار
خدای مهربونه من
زبونم بند اومد ای وای
کجا رفت هم زبونه من
خدا کاری بکن مردم
خدا اونم دلش تنگه
اگه میگه مهم نیستم
با حسش داره میجنگه
اگه میگه تو فکرم نیست
میخواد بیشتر پیشش باشم
درسته اون ولم کرده
دلیل اشکه چشماشم
خدا کاری بکن اون رفت
ازت میخوام که برگرده
اینبار قدرش رو میدونم
اگر چه اون ولم کرده
خدا بگو که برگرده
خدا بگو که برگرده
خدا کاری بکن زود باش
خدا اون دیگه تنها نیست
خدا بهش بگو مردم
چرا عین خیالش نیست
خدای مهربونه من
دلت میاد که تنها شم
بره عشقم تک وتنها
تا کی دلواپسش باشم
خدا کاری بکن زود باش
خدا صبرم همین قدر بود
بگوحرف هاشو بخشیدم
بگو گنجایشم کم بود
بگو تقصیره من بوده
بگو حق داره میدونم
بگو به فکر جبرانه
بگو قدرش رو میدونم
بگو دیگه غرورش مرد
میخوادپیشه تو برگرده
بگو سختی این روز ها
اونو از راه به در کرده
خجالت میکشم از اون
بگو چیزی نگه با من
خدا پادر میونی کن
شاید از من خوشش اومد
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویشتن جز گردی به دامانی نمی بینم
چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت !
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم ؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم
دیگه مجبور نیستی هر جا که میری
ازم اجازه ی رفتن بگیری
میشه با هر کی که میخوای بچوشی
اصلا هر چی دلت می خواد بپوشی
به هر کی میخوای دل ببندی
یا با غریبه ها بگی بخندی
وقتی دیر میکنی یا میری جایی
دیگه نیستم بهت بگم کجایی
نرو تنهام نذار با درد و غم هام
اگر چه دلخوری از خیلی حرفام
به قرانی که از سایش گذشتم
به مرگ هر دوتامون خیلی تنهام
نگو میبینمت یه روز دیگه
اخه احساس من اینو نمیگه
نمی تونم قبول کنم نباشم
ترو خشکت کنه یه مرد دیگه
خداحافظ همیشه بهتر از من
همیشه که یا هرجا سر تر از من
توچشات بهترین بودم تو دنیا
نمی دیدی اگر چه کمتر از من
خداحافظ که رفتم بی بهونه
از این خونه دلم بد جوری خونه
به جای سر به روی شونه های من
تو یادم خاطرات تو می مونه
اگه کوه طلا واست بیاره
اگه دنیارو زیر بات بذاره
بازم دستای خالیم خوب میدونن
که هیشکی قدمن دوست نداره
گلت خشک شد ولی هرگز نمرده
زمان بوی تو رو از خونه برده
دلم خوش بود میای یه شب تو خوابم
ولی چند ماهه که خوابم نبرده
داری میری ولی پیشت می مونم
واست هیچی نبودم خوب می دونم
ولی من در عوض هر جا که باشم
واست تا اخر عمرم می خونم
شاید خیلی چیزا می خواستی اما
منم هیچی نداشتم پات بریزم
اینقد بغضمو پنهون کردم از تو
ازاون روزی که رفتی مریضم
قدیما یادمه می رفتی جایی
همیشه یه خدا حافظ می گفتی
چقد اسون شدم باهات غریبه
بازم پشت سرم چیزی شنفتی
الان داغی نمی فهمی چی میگم
مدیونی اگه یادم بیفتی
الان مثل خودتی
یه جوجو کوچولوی پنبه ای یه روزه

شاید خواست خدا همین بود
شاید ما بی تقصیریم
شاید....
شاید برگردی
از سخن چينان شنيدم آشنايت نيستم
خاطراتت را بياور تا بگويم كيستم
سيلي هم صحبتي از موج خوردن سخت نيست
صخرهام، هر قدر بيمهري كني ميايستم
تا نگويي اشكهاي شمع از كمطاقتيست
در خودم آتش به پا كردم ولي نگريستم
چون شكست آيينه، حيرت صد برابر ميشود
بيسبب خود را شكستم تا ببينم چيستم
زندگي در برزخ وصل و جدايي ساده نيست
كاش قدري پيش از اين يا بعد از آن ميزيستم
شب سردي است، و من افسرده
راه دوري است، و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
مي كنم، تنها، از جاده عبور :
دور ماندند ز من آدم ها
سايه اي از سر ديوار گذشت،
غمي افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل:
واي، اين شب چقدر تاريك است !
خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمي غمناك است

درست ۳۶۵ روز پیش تولد امام رضا بود و به جرات می تونم بگم بهترین روز زندگیم تا امروز.
۸/۸/۸۸ واسه من به آرزوه آرزویی که شاید دیگه تکرار نشه.
ایکاش میشد برگشت درست به ۳۶۴روز و ۲۰ ساعت پیش
دلم واسه خودت و خاطره هات تنگ شده.
دلم واسه نیگات تنگ شده
الا ای آهوی وحشی کجایی....

تو از دردی که افتادست بر جانم چه می دانی؟
دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو کتمان عشقت بود در حالی
که از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
.jpg)